تبليغاتX
La vie est belle

La vie est belle

زندگی زیباست

آینده

این آینده٬ 

کدام بود که بهترین روزهای عمرم را حرام دیدارش کردم؟!


حسین پناهی


مسافر

جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا پارسای معروفی را زیارت کند. 

جهانگرد با تعجب دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی میکند. 

اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده میشد. 

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد پاسخ داد: اما من اینجا مسافرم ! 

زاهد گفت: من هم همینطور 



صبر

در تمام رنجهایی که میبریم
صبر ، اوج احترام به قوانین الهی است . . .


Steve Jobs


استیو جابز هم رفت.

نمیدونم؛ انگار خدا بنده های خوبش رو گلچین میکنه و میبره.

روحش شاد


خدایا !

به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند

۲۴ ماه

فایل نامبر دومم ۲۴ ماهه شد و هنوز خبری نیست.

و این درحالی بود که هفته گذشته از یک تصادف شدید رانندگی جون سالم به در بردم و هنوز زندم.

امروز در عصر دلگیر جمعه همه فکرم به چیزایی مثل پروسه مهاجرتم و صحنه تصادف معطوف بود که یه رباعی از خیام حسابی آرومم کرد.


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه

شب قدر من رو هم دعا کنید.


حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ‏ای عظیم انداخته و بر سر هر
چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به
عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها
اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن
کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر
از هر نگهبانی لنگش کشیم و به ته چاله باز گردانیم!...


ENGINEERING

تقدیم به همه مهندسان عزیز 

The question: " Prove that (2/10) = 2 "
1. The ART student: "This is out of syllabus !!!"
2. The COMMERCE student: "This is wrong"
3. The MEDICAL student: "How it is possible ?"
4. The ENGINEERING student: "It is so easy!"
    (2/10) = (Two/Ten)
    
    " T " is common, hence: (wo/en)
    NOW:
    " W " is the 23 rd letter and " O " is 15 th
    Similarly,
    " E " is 5 th ; and " N " is 14 th
        Hence: (wo/en) = (23+15) / (5+14)
                                 = (38/19)
                                 = 2 
Engineers are never worried for the " WHAT IS ANSWER "
They will only ask: " WHICH ANSWER YOU WANT " ...
" That is ENGINEER ... "  !!!!
 

یک داستان

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند... 

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست ! 

نوبت به او رسید، از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ 

گفت: می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم. 

پذیرفته شد! گفتند: چشمانت را ببند و چشمانش را بست... 

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است ! 

با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم ؟!! 

سالها گذشت... روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد ! 

باز اندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم ...! 

با فریادی غمبار سقوط کرد... 

نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! 

با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد ! 

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود ... 
<< از فردا نمی ترسم؛ چرا که دیروز را دیده ام و امروز را دوست دارم ... >>
ویلیام وایت 

Scale of the universe

Click on the link below
جلوه ای از عظمت پروردگار

مکتب ایرانی

- در مکتب ایرانی دیدن موی سر زنهای خارجی و بیگانه از تلویزیون حلال است ولی زنهای هموطن و خودی حرام! 

 - در مکتب ایرانی سرود ملی مقدسه، ولی دیدن آلت موسیقی که سرود با آن نواخته شده حرامه! 

- در مکتب ایرانی، هنری مثل موسیقی و رقص حرام است ولی افیونی مثل تریاک حلال! 

 - در مکتب ایرانی کشورهای مسیحی و یهودی خداپرست، دشمن و کافرند، ولی کشورهای کوبا و روسیه و چین کمونیست، برادرند! 

- در مکتب ایرانی خنده و رنگهای شاد جلفه، ولی گریه و رنگ سیاه متانت! 

- در مکتب ایرانی، روزهایی که مردم دنیا تعطیلند ما کار میکنیم و روزهایی که مردم دنیا کار میکنند ما تعطیلیم! 

- در مکتب ایرانی صورت نامرتب و لباس و ظاهر دلگیر کننده داشتن، ارزشه، ولی صورت اصلاح شده و زیبایی و خوش تیپی ضد ارزش! 

 - در مکتب ایرانی فقر و پابرهنگی فضیلته، ولی رفاه و ثروت رذیلت! 

 - در مکتب ایرانی هر کجا که بخواهیم خصوصی سازی بکنیم و از مردم پول بگیریم و نفع داشته باشیم، اسمش رو میگذاریم "غیر انتفاعی!" 

 - در مکتب ایرانی اسم بانکداری رو میگذارن "بدون ربا" ولی بالاترین رباها رو از مردم میگیرن! 

- مکتب ایرانی چیز جدیدی نیست ، از همان زمانهای قدیم، پدرانمون اسم کچل رو میگذاشتن زلفعلی! 


 - در مکتب ایرانی کثیفترین گناه دنیا (دروغ) عادیه ولی دست دادن دختر و پسر غیر عادی! 
 
- در مکتب ایرانی قبل از اینکه خبر مهمی رو پخش کنن، اول تکذیبش میکنن! 

  - در مکتب ایرانی دختری که دنبال همسر مناسب میگرده، و در موقعیتی هست که به زیباییش نیاز داره، حق نداره موهای صورت و کرک سبیلش رو قبل از ازدواج برداره! 

 - در مکتب ایرانی توی مراسمها (عروسی، مهمانی یا مذهبی)، خانمها خودشون رو به شدت آرایش میکنن، ولی نه برای مردها بلکه برای خانمهای دیگر! (اشتباه نکنین، اونها همجنسباز نیستن!) 

- در مکتب ایرانی مشابه سایر مکاتب، خدا به نفع این مکتب مصادره شده، جمله مشترک همه مکاتب اینه: 

 

- خدا با ماست، نه با 200 تا دین و مذهب و فرقه دیگر موجود در جهان! 

  - کی گفته؟! 

  - بابام! 

 

- در مکتب ایرانی فاحشه خونه ها رو با افتخار جمع کردیم ولی نمیدونیم چرا برای زنمون از محل کار تا منزل صد تا بوق میزنن؟! نکنه بعضی وقتها غیرت زیاد بی غیرتی میاره؟! ولش کن ظواهر جامعه مهمتره! 

- در مکتب ایرانی پلیس مخصوص مجرمان رانندگی (مجرمانی که جان انسانها را تهدید میکنند)، اسلحه ندارد، ولی پلیس مخصوص کنترل پوشش موی سر و جدایی دختر از پسر، اسلحه دارد، چون این برای ظواهر جامعه خطرناکتر است! 

- مکتب ایرانی بالاترین آمار صدقه جهت دفع بلا در دنیا رو داره، ولی نمیدونم چرا هم فقر غوغا میکنه و هم آمار تصادفات و تلفات جاده های ایران ده برابر میانگین جهانیه؟! 
 
- در مکتب ایرانی همه میگن علم بهتر از ثروته، ولی در عمل همه دنبال ثروتند نه علم! 

- اون قدیما، چند نفر اومدند و بتها رو شکستند و گفتند خدا را بپرستید، ولی بعد از مرگشون، در مکتب ایرانی، ما قبر خود اونها رو بت کردیم و پرستیدیم! میگن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره، شاید ما، بین خودمون و رگ گردنمون نیاز به يك نفر واسطه داریم! حتماً همینطوره! 

- در مکتب ایرانی جمعه ها عاشقانه منتظر آمدن کسی هستیم که اگه بیاد، اولین کسانی که ازش اُردنگی میخورن خودمونیم! 

- در مکتب ایرانی، یک انسان برای ارضای نیازهای اولیه و ابتدایی خودش، باید جلوی مرگ معلق وارو بزنه و حتی از مطرح کردنشان هم خجالت بکشه! 

- در مکتب ایرانی اسم خرافه رو میگذارن فرهنگ، و اسم فرهنگ رو میگذارن ابتذال! 

 

کی میگه استدلالهای تمثیلی ضعیفترین نوع استدلاله؟ ما پایه های استوار بنای عظیم مکتب ایرانی خودمان را بر روی همین تمثیلها و شعرها و شعارها بنا نهاده ایم، مثلاً: 

"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدن ترند!" و یا 

"اگر غیرت از ایمان است، پس خروسها مؤمن ترند!" و یا ... 



- در مکتب ایرانی نزدیک شدن دختر و پسر به همدیگر جهت شناخت، قبل از ازدواج، عیب است ولی جدا شدنشان با دو تا بچه بعد از ازدواج عیب نیست! 

- و در نهایت اینکه مکتب ایرانی چیز بدی نیست، تنها بدی آن، کلمه "ایران" درون این مکتب میباشد که اگر آن را برداریم و با چیز دیگری جایگزین کنیم، مثل بقیه مفاهیم، برای مسئولین دلسوز کشور قابل تحملتر خواهد شد و خواهند فهمید که این مکتب همان بچه 32 ساله خودشونه! 

 آیا هنوز هم فکر نمی کنید مکتب ایرانی یک مکتب جدید و مستقل از سایر مکاتب است؟!  

 



افسانه خارپشت ها


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. 

خارپشتها که وخامت اوضاع را دریافته بودند، تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند. بدین ترتیب با تجمع و ایجاد گرما همدیگر را حفظ کنند. ولی نزدیکی باعث میشد که خار هر یک دیگری را زخمی کند.

مخصوصا زمانی که برای گرم شدن بیشتر به هم نزدیکتر میشدند. به همین دلیل تصمیم گرفتند از کنار هم دور شوند و این باعث شد که از سرما یخ زده و بمیرند.

از اینرو مجبور شدند که برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود !!

آنها دریافتند که باید باز گردند و گرد هم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است. 

و این چنین توانستند زنده بمانند. 


درس اخلاقی تاریخ

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید


بنده استعفا میدهم !

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. 
... 
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم! 

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم
و با دوستانم بستنی بخورم . 

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. 

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چيز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
ياد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم
و هيچ اهميتی هم نمی دادم. 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست
و همه راستگو و خوب هستند. 

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است
و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم. 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،
به يک کلمه محبت آميز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . . 

اين دسته چک من، کليد ماشين،
کارت اعتباری و بقيه مدارک،
...مال شما... 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

هردم از این باغ بری میرسد

با توجه به عدم وجود حرف «ژ » در زبان عربی و اینکه «بیژن» نامی کاملا فارسی هست، من موندم که قضیه چیه؟!


خیام و درس زندگی

چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

با لاله رخی اگر ترا فرصت هست

                                   می نوش به خرمی که این چرخ کهن

                                   ناگاه ترا چون خاک گرداند پست


وصیت نامۀ جالب و زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.


بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.


به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم


به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد


Life

Life consists of very small things. So if you become interested in so-called big things, you

. will be missing the life

     

"OSHO"


دعا

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، 


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، 


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، 


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، 


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، 


می خواهم بدانم،


دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای 


خوشبختی خودت دعا کنی؟


داستان کوتاهی از منوچهر احترامی

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند 
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند 
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها 
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند 
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان


حقیقت

"لئوناردو باف" يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:

در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»

دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:

«بهترين دين، آن است که شما را به خداوند نزديک‌تر سازد. دينى که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟

او پاسخ داد:

«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد. دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:

دوست من، اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست. در روابط انسانى هم صادق است.

اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى

و اگر بدى کنى، بدى.

هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى.

شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.

«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»



il neige

La neige tombe 
Dans le ciel au-dessus 
La neige tombe 
Mettez l'écharpe et gants 

La neige tombe 
Allez regarder à l'extérieur 
La neige tombe 
Le vieux paysage cacher 

La neige tombe 
Qu'est-ce qu'un beau spectacle 
La neige tombe 
Il brille dans la lumière 

La neige tombe 
coton flocons de laine moelleuse 
La neige tombe 
Une couverture blanche, il fait 

La neige tombe 
fleurs disparaissent à court 
La neige tombe 
Le froid est ici 

La neige tombe 
Son temps de jouer 
La neige tombe 



بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر کرد.
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت:
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت:
« یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت:
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: «هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد:
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ان.
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش

یک رباعی از خیام

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

                                   می نوش ندانی از کجا آمده ای

                                   خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


کلینیک خدا

 

مطلبی از احمد شاملو

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

 

جمله نهایی: عيب کار اينجاست که من ''آنچه هستم'' را با ''آنچه بايد باشم'' اشتباه مي کنم، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم .    


فقر

 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛ 

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

 فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل 5 ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

 فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش گوشزد کنی کو موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوشششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در 3 ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک DIOR  تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل PDF اش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ماشین 40 میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی میخوای، تو خونه بچه ات جرأت نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت (یخچال هایت) باشه؛


 

 

 


یه روز یه ترکه ....


یه روز یه ترکه...

 اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و  تنها از پس ارتش حکومت مرکزی بر اومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
 

یه روز یه رشتیه...
 
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
 

یه روز یه لره...
 
اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
 

یه روز یه قزوینیه...
 
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...
 

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
 حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.
پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه!

 پارسی، نژاد پرست نیست (مگه کوروش نژاد پرست بود؟)
                  


من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمیکشم.
              چراغ می افروزم.     
                       
                                         زرتشت

شیخ و احوالات مهاجرت

 

شیخ را از احوالات مهاجرت پرسیدند. بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامۀ اعمالش حکمی دگر است.

لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبتِ هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.


اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولولۀ عزیمت در جانش افتاده و به جرگه مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است. 

دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می داند و هموطنانش را به چشم کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.

سوم) عزیمت: مرحله گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد. سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قرآن به سمت ناشناخته ها رهسپار می شود. فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است. 


چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم، مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی شادان در بیکینی از کنار وی عبور می کنند. مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در نایت کلاب و بار و دیسکو و صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند. 


پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه جدید ذوب شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل" تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله بطور حتم موهای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله طلایی زهرۀ هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد. 


ششم) غربت: در این مرحله مهاجر اندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از آنها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و به یاد بوی ترمه خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای نون خشکی می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود. 


چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. 


مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را هر کس خودش می نویسد.


صادقانه بگم !

 

از چند وقت پیش و در پی طولانی شدن پروسه مهاجرتم، شروع کردم به گشت و گذار در اینترنت و وبلاگهای مربوطه تا شاید اطلاعاتی (و البته امیدواری) کسب کنم.

وبلاگهای دوستان عزیز بسیار مفید واقع شد و علاوه بر اینکه به خواستۀ اولیه رسیدم، طبق معمول جو گیر شدم و این سؤال برام پیش اومد که چرا من یه وبلاگ نداشته باشم؟!

گفتم وبلاگمو بسازم تا شاید اطلاعات پروندۀ مهاجرتم به درد دیگران بخوره.


Weblog Themes By Pichak

درباره وبلاگ


آخرش یه روزی هجرت ........ در خونه تو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی ..... همه آسمون غروبه

پیوندهای روزانه